شمارهٔ ۵۵۴
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدمنه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم
بر در دولت سرای یأس رفتم شب به عجزباز میشد تا در فیض سحر من در زدم
زخمهای دل به این بیطاقتی چون به شود!من که در هر بخیه صد ره سینه بر خنجر زدم
عشقبازان مستی از یاد می گلگون کنندتا شفق را رنگ بر رخ بود من ساغر زدم
نه فریب دیر برد از ره نه فیض کعبهامهر کسی آنجا دری زد من در دیگر زدم
نیست آشوب قیامت هم نبرد شور عشقمن تن تنها مکرّر بر صف محشر زدم
تا شدم پروانة آن شعلة اسبابسوزاول آتش گشتم و در مشت بال و پر زدم
حسرت لعل توام لب تشنگی را آب دادیاد آن لب کردم و پیمانه در کوثر زدم
نیست فیّاض اندرین ره فکر آسایش حراممن به جای تکیه پشت پای بر بستر زدم