گنج

شمارهٔ ۵۵۳

۱۵ بیت
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردمسخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم
کجا با یک زبان شرح غم او می‌توان گفتنمگر از هر سر مو چون زبان گرم سخن گردم
قدم ننهاده‌ام از خود برون در دشت‌پیماییدرین گردش گهی غربت شوم گاهی وطن گردم
وطن گردم چو خود را یک نفس بی‌خویشتن بینمشوم غربت هماندم گر دمی با خویشتن گردم
همه اویم چو با خود نیستم، زان در خیال اواگر خارم سمن باشم اگر گلخن چمن گردم
چنین کز وصف رویش از زبانم نور می‌باردعجب نبود که در هر بزم شمع انجمن گردم
چو می‌پرسد ز من حرفی زبان گرد سخن گرددچو می‌گوید به من حرفی به گرد آن دهن گردم
گهی مستور و گه مستم، گهی دیوانه گه عاقلندانم تا چه فن خواهی از آنرو فن به فن گردم
صراط‌المستقیم عشق را چون بر یقین باشمچرا در کوچه‌های عقل و وهم و شک و ظن گردم!
چو آن لعل لب و آن درَ دندان در خیال آرمز عکس هر دو با هم هم بدخشان هم عدن گردم
کنم چون یاد چشمان ز شوخی‌های خود مستشبرای جلوة آن آهوان دشت ختن گردم
برین می‌داردم یکرنگی آن شوخ هر جاییکه هم می‌خانه هم می، هم بت و هم برهمن گردم
نمی‌دانم که در راهش منم سرگشته‌تر یا اوهمین دانم که عمری شد که گردد چرخ و من گردم
کسی قدرم به غیر از دیدة یعقوب نشناسداگر یک عمر در کنعان چو بوی پیرهن گردم
اگر از حضرت فیضم رسد فیّاض امدادیعیار هر هنر باشم بهار هر چمن گردم