شمارهٔ ۵۵۲
به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردمبه صد فریاد شکر طالع فریاد خود کردم
ز یاد خویش بودم رفته تا رفتم ز یاد توبه هر جا رفته از یادی که دیدم، یاد خود کردم
به پای گمرهی بایست رفتن در ره شوقتدرین وادی رهی گم کردم و ارشاد خود کردم
مر امّید امداد کسان افکنده بود از پامدد از بیکسیها جستم و امداد خود کردم
فراغتها نصیبم بود در دام گرفتاریعجب رحمی در آخر بر دل ناشاد خود کردم
غم همچشمی خسرو عجب ننگیست عاشق راچه خاکست اینکه من در کاسة فرهاد خود کردم
رم از صیّاد میکردم چو رام خویشتن بودمز خود رم کرده خود را رام با صیّاد خود کردم
غم من بود باعث شادی او را به این شادمکه خود غمگین او گردیدم، او را شاد خود کردم
ز بس فیّاض گرم اتّحادم با تو در یاریترا دردی که پیش آمد مبارکباد خود کردم