شمارهٔ ۵۵۱
غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردمستم کردم به ناکامی، به محرومی جفا کردم
هزاران شیوه در جور و جفا درج است خوبی راچه بد کردم ترا با خویش سرگرم وفا کردم
نگه نا کردنش فرصت به دستم داده بود امشبتغافل گوش تا میکرد عرض مدّعا کردم
سخن کوتاهیی میکرد در تقریر مطلبهاشکستم ناله را در سینه، صد مطلب ادا کردم
شبم در گریة بیطاقتی صد بار در خاطرگذشت از پیش من نفرینکنان و من دعا کردم
به کام شوقِ بیطاقت نهادم سر به پای اونمیدانم چهها کرد اضطراب و، من چهها کردم
فشاندم دامن آهی به شمع خلوتم امشببه ذوق بیکسیها سایه را از خود جدا کردم
سبکتر گشتم از خود هر قدر افتادهتر گشتمدرین افتادگیها سیرِ معراج فنا کردم
به معراج فنا آن همّتم رو داده بود امشبکه عنقا صد رهم افتاد در دام و رها کردم
کلید خلد میبوسد سر انگشت نیازم رانمیدانم گره از ابروی ناز که وا کردم!
خضر آب بقا گوید مسیحا از هوا جویدچرا فیّاض دردش را به درمان مبتلا کردم