شمارهٔ ۵۵۰
بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردمز سیل گریة بیاختیار آبی به جو بردم
به تحریک هزار اندیشه آه نارسایی راز سینه تا به لب آوردم و آخر فرو بردم
متاع دین و دنیا را نبود آن اعتبار آخربرای خاک کویش تحفه، مشت آبرو بردم
شدم خواهی نخواهی عاقبت قربان ناز اوبسی برد از من او لیکن من این نوبت ازو بردم
نهادم عاقبت فیّاض بر دل بار بدنامیبه دوش خویش تا کوی ملامت این سبو بردم