شمارهٔ ۵۵۵
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدمدر دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم
کردم از سوز درون شرمنده دوزخ را و بازز آتش دل دوزخ شرمنده را آتش زدم
با نوازشهای لطف او به بزم اشتیاقانفعال سر به پیش افکنده را آتش زدم
در تمنّا گاه وصلش دست در آغوش شوقمردنی کردم که جان زنده را آتش زدم
بود در دل ذوق خندیدن که کردم یاد اودر میان سینه و لب خنده را آتش زدم
سرو او از بندگیهای دل ما عار داشتسرو را آزاد کردم بنده را آتش زدم
تا شدم دست آزمای بخت بد فیّاضوارخان و مان طالع فرخنده را آتش زدم