شمارهٔ ۵۵
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه راسبز در آتش کند اقبال خالت دانه را
مستیم چون بوی گل پنهان نمیماند به کسمن که بر سر همچو شاخ گل زدم پیمانه را
حال ما از ما چه میپرسی که پامال توییمسیل داند سرگذشتی هست اگر ویرانه را
وضع دنیا گرنه با انجام باشد غم مدارخاصه از بهر خرابی ساختند این خانه را
چارة غم در محبّت تن به غم دردانستسوختن آبی بر آتش میزند پروانه را
تا به راه افتادم از بیراه شوقم مانده شدجاده کی زنجیر بر پا مینهد دیوانه را
عیش دنیا عاقلان را سخت غافل کرده استاز برای خواب پیدا کردهاند افسانه را
گم نخواهد گشت در خاک این گرامی تخم پاکسبز خواهد کرد دهقان عاقبت این دانه را
در میان کفر و دین بیگانگی فیّاض چیست؟صلح باید داد با هم کعبه و بتخانه را