شمارهٔ ۵۴
از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه رامن خود به امّید خطر خوش کردهام این راه را
در وادی عشق و جنون منّت مکش از رهنمونره مینماید بوی خون گم کردگان راه را
پست و بلند این سفر هموار شد بر بیخبردیو طبیعت میزند در هر قدم این راه را
در سینه تا کی حفظ غم در دیده تا کی ضبط نمچون باد و باران سر بهم دادیم اشک و آه را
یعقوب را دل پر ز خون بخت زلیخا سرنگونیوسف به آغوش اندرون با تیرهبختی چاه را
از عکس ساقی تاب می وآنگه من و دوری ز ویدر آب بیند تا به کی دیوانه روی ماه را
فیّاض اگر افتادهام خوارم مبین آزادهامبر بام گردون میزند تجرید من خرگاه را