شمارهٔ ۵۳
بستم ز چارگوشة عالم نگاه راتا دیدم آن دو گوشة چشم سیاه را
فرقی میان روز و شب خود نکردهایمتا فرق کردهایم سپید و سیاه را
پیچیده دود در جگر ای گریه مهلتیچندان که از شکنجه برآریم آه را
آن را رواست دعوی اعجاز چون کلیمکز آستین خود به در آرد گواه را
فیّاض عمرهاست که در چشم خونفشاندارم ذخیره سرمة آن خاک راه را