گنج

شمارهٔ ۵۲

۱۱ بیت
نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو رانگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را
نظر بر نرگس مستانه‌ی جادووشی دارمکه چشمش سرمه‌دان ناز سازد چشم آهو را
بر و رویش مسلمان را به مصحف سوختن خواندسر زلفش به آتش می‌نماید راه هندو را
به خشم و ناز ازو یک ذرّه روی دل نگردانمبگردم گِرد آن وقتی که گرداند ز من رو را
دل آتش مزاج من به هیچ از جوش ننشیندمگر آب دم خنجر نشاند آتش او را
به زور این عقده از پیش دل او برنمی‌خیزدندانم کوهکن تا چند دارد رنجه بازو را
به راهی بایدم، با همرهان بد موافق شدکه انگشتان پا از هم تهی سازند پهلو را
مرا از فضل سرشاری که دارم این پسند آمدکه در بزم ادب تا می‌توانم کرد زانو را
به چوگانی که بازی می‌کند گردون بالادست؟که یک ضربت ز مشرق تا به مغرب می‌برد گو را
به آن رعنا بت آتش‌طبیعت، کس نمی‌گویدکه از چشم بدان پوشیده دارد روی نیکو را
اگر داری هوای خدمت مردان ره فیّاضبه آب حلم باید روی شستن آتشین خو را