گنج

شمارهٔ ۵۱

۹ بیت
گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون راغوطه‌ها در عرق شرم دهم جیحون را
عجب از جاذبة عشق که از یکرنگیطوق لیلی نکند سلسلة مجنون را
رتبة کوهکن این بس که کشیدست بدوشدر وفا یک دو قدم غاشیة گلگون را
بلد راه جنون نقش پی مجنون استخضر از ره نبرد گمشدة هامون را
خونبها یافت کسی کاب دم تیغ تو خورداین هوس تشنه به خون کرده دل پر خون را
همچو پروانه به گرد سر خود گرداندشعلة آه دل سوخته‌ام گردون را
ظاهرم آینه صورت باطن شده استشاهد حال درون ساخته‌ام بیرون را
طرفه نعم‌البدلی یافته خم جا داردکه فراموش کند صحبت افلاطون را
این همه نکتة سر بسته که در نامة تستهم تو فیّاض مگر فهم کنی مضمون را