شمارهٔ ۵۰
نمیدانم چه آیین است کافر کجکلاهان راکه شیر دایه پندارند خون بیگناهان را
ز حاکم غافلی ظالم نمیدانی که میبایدغم امیدواران بیشتر امیدکاهان را
به شوخیهای انصاف تو نازم در صف محشرکه دامن میدهد در دست مشتی دادخواهان را
ز اقبال بلند عشق بیطالع گمان دارمکه تسخیر سیهبختان کند مژگان سیاهان را
تو ای سرخیل خوبان چون به خال و خط کنم وصفت!به تعریف دگر باید ستودن پادشاهان را
به ما بسیار ای بدخو جفا کردی و بد کردیازین بدتر جفا بایست کردن نیکخواهان را
رمیدنهای عاشق در حقیقت دام معشوقستبه وحشت الفت دیگر بود جادونگاهان را
نگاه سرکشش را التفاتی با اسیران استرعیّتپروری لازم بود شوکت پناهان را
به جهد خویش باید دست در دامان رهبر زدچه میداند جرس درد دل گم کرده راهان را
به این بیچارگیها دل همان در چاره میبندمامید ساحل از دل کی رود کشتی تباهان را