شمارهٔ ۴۹
ز من منّت بود سرو و سمن رابه خون دیده پروردم چمن را
به جرم دوستی از دولت دلچهها بر سر نیامد کوهکن را
ندارم کاو کاو ناخن غملباس نو کنم داغ کهن را
زکات نیکویی ضبط نگاه استبه یاد از من نگهدار این سخن را
حرامت باد نام عشق فیّاضبه هفت آب ار نمیشویی دهن را