شمارهٔ ۵۴۸
به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردمعجب رم کرده مرغی باز با دام آشنا کردم
دل بیطاقتی خون باد کز بی محرمی آخرصبا را با سر زلفش به پیغام آشنا کردم
ز هر مویم دو صد فوّارة الماس میجوشدبه تلخیهای هجران تو تا کام آشنا کردم
نزاکت غوطهها در شهد و شکر خورد تا آخربه صد تلخی لب او را به دشنام آشنا کردم
به هر گام از ره مطلب دو صد منزل پس افتادمبه راه عقل نافرجام تا کام آشنا کردم
به کامم ناگوارا بود خون بادة عشرتبه صد خون دل آخر لب بدین جام آشنا کردم
به راه عشق فیّاض آفتی چون نیکنامی نیستغلط کردم، به نیکویی چرا نام آشنا کردم!