شمارهٔ ۵۴۷
عمریست که در کوی بلا خانه نداریمگنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم
ننگست دلا سوختن از آتش دیگردر عشق سر منصب پروانه نداریم
آخر دم واعظ بکشد آتش ما راخوبست دگر گوش به افسانه نداریم
ما بیکس و کویان خرابات الستیمجایی به جز از گوشة میخانه نداریم
هر کس به جهان راهبری داشته از عقلماییم که غیر از دل دیوانه نداریم
دنیاطلبان در گرو خانه و مالندما مال نیندوخته و خانه نداریم
از لعل بتان کام دل ما نشِکیبدجز حسرت لعل لب پیمانه نداریم
هر جا که بود دانه بود دام به راهشما دام نهادیم ولی دانه نداریم
این نیست که در ما نبود مایة نازششمعیم ولیکن سر پروانه نداریم
فریادرسان گوش ندزدید که امشبدر ترکش دل نالة مستانه نداریم
شب نیست که در خلوت این سینة تاریکبا یاد رخ دوست پریخانه نداریم
ما با نفس سوخته در ذکر حبیبیماین هست که ما سبحة صد دانه نداریم
در قفل فرو بستة غمهای دل خویشآن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم
فیّاض متاع سفر آخرت خویشچیزی به جز از مشرب رندانه نداریم