گنج

شمارهٔ ۵۴۶

۹ بیت
دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارمهزار کار به دل دارم و دماغ ندارم
چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیستفتیله را چه کنم! روغن چراغ ندارم
رهی به جای نبردم اگر چه در همه وادیز هیچ راه نپرسی که من سراغ ندارم
چه شد که همّت سودای من بلند فتادستکدام دود ز زلف تو در دماغ ندارم!
شکفتگی که دل تنگت ازو دمی بگشایدجدا ز دوست گمانش به هیچ باغ ندارم
همین ز بادة عیشم تهی پیاله وگرنهکدام خون دلست اینکه در ایاغ ندارم!
چه برگ کاه که باجم نداد ازین رخ کاهیکدام لاله که بَروی چراغ داغ ندارم!
مراست با غم عشقت فراغت همه عالمهمین ز درد و غم عاشقی فراغ ندارم
فتاده در سر فیّاض ذوق اوج هماییکنون که قدرت سامان پّر زاغ ندارم