شمارهٔ ۵۴۵
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارمچه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم
لب هوس چه گشایم به آب چشمة حیوان!اجازت از دم شمشیر آبدار ندارم
رسید دست و گریبان، بهار و سبزه برآمدخوشم که خاطر جمعی درین بهار ندارم
نفس ز ناله تهی گشت و دیده پر ز سرشکمپیادهای بدوانم اگر سوار ندارم
کجاست سایة سنگی، کجاست بوتة خاریکه من ز خونِ دل و دیده یادگار ندارم!
امید لطف و تمنّای رحم و چشم مروّتبه کی حسرتت ای بیوفا چه کار ندارم!
گرفت گرد سوار غمم جهان و چه حاصلکه کارْ دیده سواری درین غبار ندارم
نظر به هیچ ندارم، حذر ز هیچ نگیرمچه اعتبار ازین به که اعتبار ندارم
شکار آهوی فرصت غنیمت است چه سازمکه من تهیّة انداز این شکار ندارم
به سر اگر گل دولت نزد رسایی بختمهمین بس است که در سینه خار خار ندارم
درین ستمکده فیّاض از چه خوش ننشینمچه بیتعلقییی من درین دیار ندارم؟