گنج

شمارهٔ ۵۴۳

۹ بیت
بَدَم با نالة بلبل دل افسرده‌ای دارمبه طبعم می‌خورد گل، خاطر آزرده‌ای دارم
نگاه گرم می‌خواهم که آتش در دل افروزدکه عمری شد درین خلوت چراغ مرده‌ای دارم
خرامی سوی من هم ای نسیم وعده عمری شدکه بر شاخ تمنّا غنچة پژمرده‌ای دارم
نه آب از خضر می‌خواهم نه می از پیر میخانهکف خونابه از داغِ دل افشرده‌ای دارم
ز کوته کردن دست از سر خوان تمنّایشلبی صد زخمِ دندانِ‌ ندامت خورده‌ای دارم
به دل از عشوة جانان نه صبرم ماند و نه طاقتدرین منزل متاع سیل حسرت برده‌ای دارم
به زر آسان نگردد کار ورنه غنچه می‌داندکه من هم از دل صد پاره مشت خرده‌ای دارم
چه حسرت‌ها ازو خوردم ندامت‌ها ازو بردمهمین باشد که از وی خورده‌ای یا برده‌ای دارم
نه از دل ناله می‌جوشد، نه لب خونابه می‌نوشددگر فیّاض خوش هنگامة افسرده‌ای دارم