شمارهٔ ۵۴۲
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارمزبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم
خموشی بر لب شرمم به صد فریاد میگویدحلاوت جوشی زهری که از کنج لبی دارم
ز مشرب دوستی بیمذهبم خواندی نمیدانیکه من هم در لباس مشرب خود مذهبی دارم
به فردا نیست ایمانش به فردای قیامت همدرازش باد عمر تیرگی، کافر شبی دارم
ز بس سوز تو پنهان کردهام از بیمِ دَم سردانبه جای مغز در هر استخوان سوز تبی دارم
از آن در هر گذاری انتظارم خانهای داردکه در هر کوچه طفل نورسی در مکتبی دارم
نه زهدم خشک دارد نه شراب ناب تر دامنچه فیّاضم نمیدانم! چه دریا مشربی دارم