شمارهٔ ۵۳۷
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارمبرآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم
تمنّای گلستانم نگیرد دامن رغبتکه من شاخ گلی با خود ز هر چوب قفس دارم
ز شاخ همّتم با دست کوته میل گلچینی استهوای اوج عنقا با پرو بال مگس دارم
هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گاممکه از برگشته بختی پا به پیش و رو به پس دارم
کجا با کاروان شوقم انداز عنان تابی استامید حلقه در گوشی ز آواز جرس دارم
گلستان محبّت را نهال پیش پروردمگل داغی به زیر هر بن مو پیشرس دارم
چو با عشق آشنا گشتم نباشد از هوس باکمندیم بزم سلطانم چه پروای عسس دارم!
چو صبح از خندهام گر نور پاشد جای حیرت نیستکه پنهان آفتابی در گلوی هر نفس دارم
گلم رنگی ندارد از بهار این چمن فیّاضندانم رنگ گلزار که و بوی چه کس دارم!