گنج

شمارهٔ ۵۳۸

۲۰ بیت
همین نه لخت جگر در دهان غم دارمهزار نعمت الوان به خوان غم دارم
به ناز بالش عشرت فرو نمی‌آیدسری که بهر تو بر آستان غم دارم
مرا رسد که کنم نازها به شاهد عیشکه دست در کمر شاهدان غم دارم
ز عهدة صفت حسن برنمی‌آیدزبان عشق که من در دهان غم دارم
مرا چه‌گونه کند عیش صید خویش که منهزار زخم نمایان نشان غم دارم
مرا چه‌گونه کند عیش صید خویش که منهزار زخم نمایان نشان غم دارم
دمی ز عشرت سرگشتگی نیاسایدچه کوکب است که بر آسمان غم دارم
دمی که دیده نه بر جلوة قدت بازستهزار قافله حسرت زیان غم دارم
مگو که فارغم از عیش در غمت هیهاتچه مغز عیش که در استخوان غم دارم
به عیش عالم اگر پشت پا زنم سهلستکنون که دست طرب در میان غم دارم
چنین به چشم کمم گو مبین زمانه که منعجیب سلطنتی در جهان غم دارم
همین نه بلبل و پروانه ریزه‌خوار منندهزار سوخته جان میهمان غم دارم
پرند نالة شب، پرنیان آه سحرچه جنس‌هاست که من در دکان غم دارم
قطار اشک ز غمنامه‌ام پرست و هنوزبه زیر هر مژه صد داستان غم دارم
چه غم ز گرمی خورشید عشرتست مراکه چتر آه به سر سایبان غم دارم
ز خون دیدة غلتیده در شکایت هجربه هر دیار روان کاروان غم دارم
زبان زمزمة عیش گرچه نیست مراولی به هر سر مویی زبان غم دارم
نشانه‌اش دل بیدرد آسمان حیف استخدنگ ناله که من در کمان غم دارم
چه شد که عیش ز نامهربانیم داغستولی درون و برون مهربان غم دارم
ز عیش دوستی بیوفا دلت فیّاضچه شکوه‌هاست که خاطرنشان غم دارم