گنج

شمارهٔ ۵۳۶

۱۵ بیت
لبی پرشکوه از یاران بی‌مهر و وفا دارمدلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم
به حال چون منی کافر به کافر رحم می‌آردچه دارید ای مسلمانان به من، من هم خدا دارم
گرو با چاره می‌بازم به درد خویش می‌سازمازین بی‌غم طبیبان تا به کی چشم دوا دارم!
کشیده دامن از دستم، پریده تیر از شستمبه چندین ناامیدی‌ها هنوز امیدها دارم
به گام عمر کوته چون توان طی کرد حیرانمره دور و درازی را که من در زیر پا دارم!
غم ساحل درین دریا چو موجم مضطرب دارددل جمعی همین از اضطراب ناخدا دارم
که عرض حال من پیش تویی پروا تواند کرد؟نه اشک درد دل پرداز، نه آه رسا دارم
به اقبال شهادت چون امید من نیفزاید!که شمشیر تو بر سر سایة بال هما دارم
به دیداری که می‌بینم تسلّی چون کنم دل را!که دل ذوق تماشایت جدا و من جدا دارم
اگر بیگانه‌ام زین آشنایان، نیست جرم از منکه تعلیم رمیدن زان نگاه آشنا دارم
نمی‌دانم که در برمت چها گفتم چها کردم!ازین کردن و زین گفتن چها بردم چها دارم!
زهر بادی غباز خاطر من چون نیفزایدکه در بازار بی‌چشمان دکان توتیا دارم!
زبان تا بسته‌ام با کایناتم همزبانی‌هاستتو هم گر گوش بر بندی به گوشت حرف‌ها دارم
دماغ درد دل نشنیدنی زان غمزه می‌خواهمکه از وی درد دل‌ها دارم و آنگه بجا دارم
مکن فیّاض پر طعنم شدم گر کشتة مهرشکه بر دامان قاتل مشت خونی خونبها دارم