شمارهٔ ۵۳۵
به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادمکه تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم
چو من بیحاصلی آخر به کام عشق میآیدنبودی عشق، از بهر چه میکردند ایجادم
هوس را پایه بر کامست زان سست است دیوارشچو عشقم پی به ناکامی است زان سخت است بنیادم
نزاکت پرور آغوش لطفم، آفتاب منبه یک تابش توان چون شبنم گل داد بر بادم
ز گمنامی برنجم گر وفا پر میبرد ناممبه بیقدری بنازم گر جفا کم میکند یادم
غبار جبههسایی نیست رخسار نیازم راباین لب تشنگیها نازپروردست شمشادم
مرید عشق و پیر عقل اگر باشم عجب نبودکه خاک راه استرشاد و آبروی ارشادم
نشان نادادن کامست مقبولان این در راچه گویم شکر این طالع که نشنیدند فریادم
مرادات دو عالم را دو عالم شکر میبایدبه شکر نامرادی مختصر کردند اورادم
وفا خاصیّتی دارد که بیخواهش نیازاردنرنجم نازنین من اگر کم میدهی دادم
به حاصل دامن افشاندن رعونت بار میآردبه جرم اینکه چون گلبن نیم، چون سرو آزادم
به شکر تیرهبختی گر زبان فرسایدم شایدز بخت تیره آن خالم که بر رخسار ایجادم
شکوه حسن میگوید که فرهادست پرویزمغرور عشق میگوید که پرویزست فرهادم
قبول عشق را نازم که از مشکلپسندیهاز یاف آید جیاد عقل پیش طبع وقّادم
به مشتی دین و دل شاید مرا هم دسترس باشدولی این خانه آبادان نمیخواهند آبادم
دل از میل طبایع وحشت اندیشست و دانستهبه الفت میفریبند آشنارویان اضدادم
شبم فیّاض در رویا به فکر این غزل افکندروانش شاد بادا آنکه پیرم بود و استادم