شمارهٔ ۵۲۶
گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختمداغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم
پنبه بر داغ دلم گردد نمک از بخت شورساده لوحی بین که عمری صرف مرهم ساختم
ابر را در گریه افکندم چو طفل خردسالبسکه او را پیش چشم خویش ملزم ساختم
محرمی بایست تا دردی ز دل بیرون کندلاجرم دانسته با اشک دمادم ساختم
سازگاری کرد غم فیّاض با من سالهادور بود از مردمی، من نیز با غم ساختم