شمارهٔ ۵۲۳
درین دریای بیبن چون حبابمنفس تا میکشم از دل خرابم
ندارد چرخ با این شور چشمینمک چندان که ریزد بر کبابم
به یاد دوست روح آید به پروازدگر در خم نمیگنجدت شرابم
تو دیر از جا درآ، من زود خجلتتو تا آتش برافروزی من آبم
چو مالامال حسن آیم از آن کویبه دیده در نیاید آفتابم
ز ذوق دیدن رویش به محشرشب مردن نخواهد برد خوابم
جزای مهربانیها مرا بسکه آرد انتقامش در حسابم
نیندیشم ز دوزخ یک سر مویبه هجران گر نفرمایی عذابم
تب بیتابیم را این دوا بسکه گیرد غمزه نبض اضطرابم
به فکر آن دهان در تنگنایمز تاب آن کمر در پیچ و تابم
چنان فیّاض محرومم ز گلزارکه بوی گل نیاید از گلابم