شمارهٔ ۵۲۲
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهامجلوة مهتاب دارد سیل در ویرانهام
در شکاف سینه پنهان کردهام صد ناله راگشته آتش خانهای هر رخنة ویرانهام
دل به مهر باده تا بستم قرار دل نماندبر سر آبست پنداری قرار خانهام
من کجا و طالع صید مراد دل کجاعاقبت مژگان چشم دام گردد دانهام
طرّة بخت سیاه خویشم و از پیچ و تاببس که در هم رفته کارم شرمسار شانهام
لطف سرشاری نمیباید دل تنگ مراغنچهام یک قطره شبنم پر کند پیمانهام
بسکه فیّاض ازخرد بیدست و پایی دیدهامبعد ازین گویم اگر من عاقلم، دیوانهام