گنج

شمارهٔ ۵۲۱

۵ بیت
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌امدر غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام
در بهاران خط او چشم آن دارم که بازنیش حسرت تازه سازد داغ چندین ساله‌ام
گر به تاراج غم او رفته‌ام پردور نیستمی‌برد سیلاب خون پرگاله در پرگاله‌ام
با سیه‌بختی بزاد و در میان خون نشستسخت لازم پیشة عشقست داغ لاله‌ام
من خود افتادم به دام عشق او فیّاض بازگو دمار از جان پر حسرت برآرد ناله‌ام