شمارهٔ ۵۲۴
نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتمچنان از دیده پنهانم که ترسم در بلا افتم
ره افتادگی پیمودهام تا پلّة آخرازینجا هم اگر افتم نمیدانم کجا افتم
تنم تاریست بر ساز غمت اما محالست اینکه گر صد بارم از هم بگسلانی نوا افتم
شکست کاسة چینی بود لب از صدا بستنمرا قیمت بیفزاید اگر من از صدا افتم
توان رنگ وفای یار دید از چهرة صافماگر چون قطرة خون از دم تیغ جفا افتم
کسی از پهلوی من غیر آسایش نمیبینداگر بر دشمن افتم چون نگاه آشنا افتم
کمر از کهکشانم هست ممکن زان نمیبندمکه ترسم در کمند طرّة بند قبا افتم
مزاج نازکم حرف پریشان برنمیتابدیکی برگ گلم کز جنبش باد صبا افتم
به هندم میکشد قسمت ندانم یا به چین آخرچو تیر جسته غافل از کمانم تا کجا افتم
خس و خاشاک صحرای محبّت چینم و سازمچو شبنم بستر از برگ گل و یک لحظه وا افتم
برای من کند مه گردش و نه آسمان جنبشفلک از سر درآید من اگر یک دم ز پا افتم
ندارم قوّت رفتار تا بردارم از جاچو برگ گل دمی صد بار در پای صبا افتم
اگر چون ریزه از خوان شهان افتادهام سهلستمبادا قسمتم کز کاسه چوبین گدا افتم
ز دریا خیزم و چون ابر در صحرا فرو ریزمنیم گوهر که در شهر آیم و در دست و پا افتم
منم یک قطره از دریای فیض دوستان فیّاضبه بادم میدهد حسرت گر از دریا جدا افتم