شمارهٔ ۵۱۸
باز در دل دود آه شعله ور پیچیدهامدوزخی در تنگنای یک شرر پیچیدهام
کردهام گرداب را فوّارة صد گردبادبسکه اشک و آه را در یکدگر پیچیدهام
در محبّت معنی بسیار را لفظ کمیستنامة احوال خود را مختصر پیچیدهام
لذّت در خون تپیدن ناگوارم باد اگرهرگز از فرمان شمشیر تو سر پیچیدهام
عرض دریا داشتم از قطرهای کمتر شدمبسکه بر خود بی تو چون آب گهر پیچیدهام
من ندانم راه و رسم نامه و پیغام راشعلهای در بال مرغ نامه بر پیچیدهام
هان ترا فیّاض ارزانی پرافشانی که منهمچو عنقا پای در دامان پر پیچیدهام