شمارهٔ ۵۱۷
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهامهمچو خاکستر ز آتش یادگاری ماندهام
چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه رارفتهام بر باد لیکن سرمهواری ماندهام
من کجچا و از تو تاب این قدر دوری کجاخود نمیبایست ماندن زنده، باری ماندهام
خاک گشتم در رهش لیکن همان قدرم به جاستتوتیای دیدهها مشت غباری ماندهام
هر کرا از دوستان کشتی درین دریا شکستمن چو کشتی پاره از وی برکناری ماندهام
گشتهام پیر و همان عشق جوانان بر سرمماندهام بسیار لیکن بهر کاری ماندهام
یادگار صد بهارم اندرین دیرینه باغگلبن پیرم اگرچه مشت خاری ماندهام
دام صیّادم که در خاکم نشیمن کردهاندعمرها شد چشم بر گرد شکاری ماندهام