گنج

شمارهٔ ۵۱۶

۷ بیت
تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌امهمچو مینای تهی از گفتگو وامانده‌ام
غیرتم بر صبر می‌دارد، محبّت بر جنوندر غم تن به ساحل، دل به دریا مانده‌ام
صحبت احبابم از دل کی کند رفع ملالدر میان همنشینان بی‌تو تنها مانده‌ام
دور از بزم طرب معنی ندارد هستیمبی‌تو چون حرف غلط بر صفحه بیجا مانده‌ام
ضعف هجرانم فکند از پا، نه از آسایشستپشت بر بستر اگر چون نقش دیبا مانده‌ام
از تپیدن گر نیاسایم دمی عذرم بجاستنبض بیمارم که از دست مسیحا مانده‌ام
با چنین سرگشتگی فیّاض کی گُنجم به شهرگردبادم زان سبب در بند صحرا مانده‌ام