شمارهٔ ۵۱۵
صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمدهامپی تسخیر دو عالم ز فرنگ آمدهام
چهرة حسن غیورم که ز سرحدّ غرورتا به اقلیم حیا رنگ برنگ آمدهام
خرمن خندة گل میدهم امشب بر بادغنچة شوخم و از شرم به تنگ آمدهام
ملک تسلیم شدن گوشة امنی داردبه امیدیست که در کام نهنگ آمدهام
نخل گمنامیم آخر ثمر شهرت دادرفته بودم پی نام و همه ننگ آمدهام
مژده ای دوست که دیگر نتوان بست مراشیشة نازکم و سخت به سنگ آمدهام
با تو گفتم سپر عجز به سرکش فیّاضتیغ افکندهام و با تو به جنگ آمدهام