گنج

شمارهٔ ۵۱۳

۹ بیت
دیدة پیاله رشک می ناب کرده‌امبهر طرب تهیّه اسباب کرده‌ام
حرمان و وصل رسم بهم پیش ازین نبوداین طرز تازه من به جهان باب کرده‌ام
بی‌تابیم ز موج گهر آب می‌خوردمشق تپیدن دل سیماب کرده‌ام
گر پاره پاره همچو کتانم عجیب نیستسیر تبسّم گل مهتاب کرده‌ام
هشیاریم ز نشئة مستی طمع مدارطی گشته صد فسانه که من خواب کرده‌ام
دل نه به ناامیدی و فیض بهار بینمن کشت خویش سبز به این آب کرده‌ام
ازی یک نسیمِ وعده چمن می‌توان شدنمن این فسانه باور ازین باب کرده‌ام
افعی گزیده می‌کند از ریسمان حذرمهتاب را با تصوّر سیلاب کرده‌ام
فیّاض امید هست که صید اثر کنداین تیر پر کشیده که پرتاب کرده‌ام