شمارهٔ ۵۱۰
چنان بگداخت در زندان غم این جان بیحاصلکه تا بر لب رسد از ضعف صد جا میکند منزل
ز لب خود برنمیگیرد نفس از ناتوانیهادم بادی ز چاک سینه گاهی میخورد بر دل
خدا روزی کند با برق کشتم را ملاقاتیکه دانم تخم امیدم ندارد غیر ازین حاصل
مرا چون دست دامن گیر در طالع نمیباشدکف خونم مگر دستی زند در دامن قاتل
اگر مرد ره عشقی مجو آسایشی هرگزکه جز مردن نمیباشد ره این کعبه را منزل
در اقلیم محبت رسم کم ظرفی نمیباشددرین دریای بیپایان بود هر قطره دریا دل
پس از کشتن همان بازست بر روی دو چشم منز حیرانی نشاید بست چشم حسرت بسمل
به پای ناقه مجنون خاک گردید و هم از دهشتنمییارد نشستن گرد او بر دامن محمل
نگاه آشنا از کس مجو در بزم محبوبانکه رسم آشنایی نیست در آیین این محفل
در و دیوار این میخانه از حال تو آگاهندبه پیش آگهان تا کی نشینی این چنین غافل
من و فیّاض ای زاهد ز سر مستان این بزمیمنمیزیبد گرفتن نکته بر مستان لایعقل