شمارهٔ ۵۰۹
نسیم فیض تا شد جلوهگر در نو بهار دلپر جبریل سر زد جای برگ از شاخسار دل
ز عقل آشفتگان عشق کفر و دین چه میپرسی!که رنگ کعبه و بتخانه ریزند از غبار دل
هنوز این شعله در نگرفته، آتش در دو عالم زدچنین گرم از چه آتش جسته است آیا شرار دل؟
ز سر خواهد گذشتن آسمان را آب چشم منچنین خواهد اگر دادن غم هجران فشار دل
تو رفتی از کنارم لیک دانم برنمیخیزدغم هجر تو تا روز قیامت از کنار دل
چه دشوارست کار دیده در حرمان دیدارتولی با یاد رخسارت چه آسانست کار دل
من و دل در هوایت عاشق و معشوق گشتیمخوشا دل بیقرار من، خوشا من بیقرار دل
مسلّم ملک خوبی شهریاری را که هر ساعتبه زور بازوی مژگان کند فتح حصار دل
بر، از وصلش نشاید خوردن اما در تمنّایشگل حسرت توان چیدن ز باغ خار خار دل
از آن وحشت خبر دارم که گر دل از تو بردارمنه دل آید به کار من، نه من آیم به کار دل
تو در قم خفتهای فیّاض ولیکن ترسمت غافلسبکتازان تبریزی کنند آخر شکار دل