شمارهٔ ۵۰۴
بدین نشاط که رفتیم ناتوان در خاکز داغ عشق تو کردیم گل فشان در خاک
شکسته رنگی ما جلوههای رنگین کردشدیم هر سر مو شاخ ارغوان در خاک
مرا که مهر تو دارم به جای مغز چه غمکه شمع خلوت تارست استخوان در خاک
ز دستبرد اجل منّتی است بر سر ماکه ایمنیم ز تأثیر آسمان در خاک
چه نشئه در دم شمشیر عشق جا داردکه گر به پیر رسد میرود جوان در خاک
ز زخم تیغ تو گلدستهای نبسته تنمکه زرد رو شود از جلوة خزان در خاک
به بال دل به فلک ذرّه ذرّه کُشتة دوستپرد چنان که نماند ازو نشان در خهاک
ز جلوة تو چمن اهتزاز دیگر داشتدمیده بود مگر سایة تو جان در خاک!
ز شهرتت به زبانها چه حاصل افتادنکه میکند اجل این حرف را نهان در خاک
تو تخم نیکی افشان و ناامید مباشکه هیچ دانه نماندست جاودان در خاک
ز یکدلی مگذر زانکه شیشة ساعتنشسته از دودلیهاست تا میان در خاک
نهال معرفتی سبز کن به آب عملکه کردهاند بدین کار تخم جان در خاک
شکستِ بال بود کام عشق، از آن باشدکه مرغ سد ره گرفتست آشیان در خاک
ممات بهر حیات دگر بود در کارپی نهال کند ریشه باغبان در خاک
به پیش تیر حوادث نشانهایم اکنونرسد دمی که رود چرخ را کمان در خاک
چو هست مایه فضلت ببخش و احسان کنکه کس نمیکند این گنج را نهان در خاک
ز ناروایی این نقد غم مخور فیّاضکه داغ عشق بود تا ابد روان در خاک