گنج

شمارهٔ ۵۰۱

۱۵ بیت
بهرزه سلسله بر هم نمی‌زند آن زلفبه جمع کردن دل می‌کند پریشان زلف
که ضبط دل کند اکنون که با کمال غروردو اسبه تاخته در دلبری به میدان زلف؟
سیه گلیمی چون من چه گل تواند چیدکه آتش از رخ او می‌برد به دامان زلف
برای شورشم اسباب جمع می‌گرددگهی که بر رخ او می‌شود پریشان زلف
به بخت تیره امیدم فزود تا دیدمکه از عذار تو گل کرده در گریبان زلف
پی شکستن دل‌های ما گرفتارانبه هر شکنج جداگانه بسته پیمان زلف
چو زلف نیست در اقلیم حسن دلچسیاگر چه هست خوشاینده خط ولی جان زلف
ز صید، دام نهان می‌کنند صیّادانپی فریب کند گاه جلوه پنهان زلف
چنان که چارة دیوانه می‌کند زنجیرعلاج این دل شوریده می‌کند آن زلف
اگرچه سلسله جنبان کفرها همه اوستولی به مصحف روی تو دارد ایمان زلف
به پاسبانی حسن تو شب نمی‌خوابدچو مار بر سر این گنج شد نگهبان زلف
میان ما و تو سودا بهم رسید ولیدرین معامله ترسم شود پشیمان زلف
چو مو که بر سر آتش نهی به خود پیچدز تاب آتش روی تو گشت پیچان زلف
ندیده بازی چوگان او کسی در خوابکه گوی او دل سرگشته است و چوگان زلف
چه سان ز دست تو فیّاض جان تواند بردکه هست خال تو بیرحم و نامسلمان زلف