شمارهٔ ۴۹۹
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغهمچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ
بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بودامشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ
در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدمطفل اشک از غیرت من میخورد خون فراغ
اخترم از پردة نه آسمان تابد چنانکز ته فانوسِ پیراهن فروزان شمع داغ
راه گم میکرد بوی پیرهن از اضطرابجذبة یعقوبش از خود گر نمیدادی سراغ
تا فروغ چهرهاش افکند پرتو در چمنمیتوان کردن تماشای گل از دیوار باغ
گل ز خندیدن دهن ننهاد بر هم بسکه بوداز نوازشهای دیروز تو امشب تر دماغ
لوح عاشق ساده میباید، بلی زیبنده نیستلالههای داغ را جز سینة بیکینه راغ
غیر را دعویّ همچشمیّ فیّاض ابلهی استاوج عنقا از کجا و جلوة پرواز زاغ