گنج

شمارهٔ ۴۹۱

۹ بیت
گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساطبی من آه و ناله با هم کی نمایند اختلاط
آن سبکروح غم عشقم که دایم می‌کندگریه بی من انقباض و ناله با من انبساط
گر دل درد آشنای من نبودی در میانعشق را و حسن را با هم نبودی ارتباط
کرده‌ام تا بوده‌ام در انقلاب روزگاردوستی‌ها با ملال و دشمنی‌ها با نشاط
من مهیّا می‌کنم اسباب حسرت ورنه نیستسینه را بی‌سعی من سامان آهی در بساط
من جنونم، می‌زنم خود را به دریا بی‌درنگعقل گو بنشین که تا کشتی بسازد احتیاط
هول فردای قیامت گر ندارم دور نیستکرده‌ام با تار زلفش عمرها مشق صراط
گر نه بهر دیدن روی تو باشد کی کنداشک خونین با سر مژگان عاشق اختلاط!
غم مخور فیّاض دنیا قابل تعمیر نیستدر ره سیل فنا کردند طرح این رباط