شمارهٔ ۴۸۳
دلی در سینه دارم مست و مدهوشبه جز یاد تو از یادش فراموش
اگر زاهد بمیرد من نگیرمبه جز حرف خط پیمانه در گوش
زند همچون رگ نشتر گشودهز هر تار مژه خون دلم جوش
ندانم چند باشد تار آن زلفحساب عمر خود کردم فراموش
مرا با این دل پر هست فیّاضلبی همچون لب پیمانه خاموش