شمارهٔ ۴۸۴
بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهشگل سایه نینداخته بر طرف کلاهش
تا شاهد بیجرمی قاتل شود ای کاشبا خون شهیدان بنویسند گناهش
سخت است که تا دامن محشر بنشینداین گرد که برخاسته از دامن راهش
این روز سیه قسمت امروزی من نیستعمری است نظر کرده مرا چشم سیاهش
مهر تو که سر از دل من روز ازل زددر خاک ابد ریشه دوانیده گیاهش
رفت از ستم چشم تو رم کردن دلهاخون میشود اکنون به سر تیر نگاهش
تا خورد لبش بادة خون دل فیّاضبر عارض گل طعنه زند چهرة ماهش