شمارهٔ ۴۸۱
قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویشنرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش
سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتابگرنه در آیینة روی تو بیند روی خویش؟
موج عنبر از سر نسرین و سنبل میگذشتشب که نکهت بر چمن میبیخت از گیسوی خویش
داشت در بیهوشی عشقش سرم را در کناربرندارم سر از آن از سجدة زانوی خویش
در محبّت یک سر مو عجز و صد عالم هنرکوهکن شد رنجه از سرپنجة بازوی خویش
در حریم نکهتت کی باد هم ره میبردغنچه سان در شیشه میداری گلاب بوی خویش
همنشین چون تویی فیّاض کی خواهد شدنمن که در مجلس به تنگم دایم از پهلوی خویش