شمارهٔ ۴۷۹
باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویشآتشی میافکنم در دین و در ایمان خویش
منّتی دارم که درد من نمیداند کسیورنه میکُشتند بیدردانم از درمان خویش
زین پریشانی که از زلف تو در جان منستتا قیامت کردهام فکر سر و سامان خویش
وصل اگر با غیر باشد کنج تنهایی گزیناز بهشت دیگران به گوشة زندان خویش
حیرتی دارم که درد دل چرا ناگفته ماندمن که در هر ناله پیدا میکنم پنهان خویش
ملک عشقست این و در وی بندگی فرمانرواستمیکند اینجا رعیّت ناز بر سلطان خویش
غربتش گاهی به چاه و گه به زندان میبردورنه یوسف هم عزیزی بود در کنعان خویش
یوسفیم و خویش را در چاه میرانیم ماما نمیبینیم کس را غیر خود اخوان خویش
دل نمیسازد به ما بیوعدة دیدار دوستورنه میسازیم ما و دیده با حرمان خویش
زین سفر این مایه حسرتها که ما را سود شدتا قیامت پای ما و گوشة دامان خویش
حسرت عالم ز دل بیرون رود فیّاض راگر رسد یک دم به یاد خان عالیشان خویش