شمارهٔ ۴۷۸
آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانشجز تاب کمر نیست کمربند میانش
ما سرو ندیدیم که گل بار برآرداز چشمة گل آب خورد سرو روانش
نشکسته طلسم غضبش غیر تبسّمنگشوده به جز خنده معمّای دهانش
صد نکتة باریکتر از موی برآیدچون مو به زبان قلم از وصف میانش
حرمان ابد قسمت ما گشت وگرنهبوسید تبسم دهن و خنده لبانش
خون دو جهان ریخته وین طرفه که هرگزدستی نگرفتست سرِ راهِ عنانش
رسوا نگه ماست و گرنه نتوان یافتدر شهر نگاهی که نباشد نگرانش
بار ستم بوسه محبّت نپذیردبر چهرة نازی که نگاهست گرانش
از کثرت ره حیرت رهرو شود افزونگم گشته ز بس پر شده در دهر نشانش
فیّاض چه مرغیست ندانم که نکردستجز گوشة ابروی، کسی فهم زبانش