شمارهٔ ۴۷۷
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمشکه باد خون اسیران حلال گوشة چشمش
گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینمکه برده خواب ز چشمم خیال گوشة چشمش
همیشه بخت سیاهم در آرزوی همین استکه همچو سرمه شود پایمال گوشه چشمش
نوشته بر ورق پردههای چشم غزالانبه کلک نور، قضا وصف خال گوشة چشمش
چرا به نامة اعمال عاشقان ننویسداگر فرشته نویسد و بال گوشة چشمش
گذشت عمر و تماشای خط یار نکردمکه چشم دوخته بودم به خال گوشة چشمش
عجب عجب که برم جان به در ز مهلکه فیّاضکه خط نوشت به خونم مثال گوشة چشمش