شمارهٔ ۴۷۶
این روضه که وقفست بر اغیار نعیمشبر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش
یک عمر نفس سوختم و نرم نکردمآن دل، که به یک ناله توان کرد رحیمش
آن مایده عشقست که صد قرن نیابییک دست و زبان سوختهای همچو کلیمش
آن مزرع عشقست که پیوسته روانستبر کشت امید آب ز سرچشمة میمش
فیّاض چه دانی تو غم دل، که نداریدر سینة بیداد یکی دل، چه که نیمش!