شمارهٔ ۴۷۵
چمن گر نسخه خواهد میکند آن چهره تحریرشبهار ار گم شود زان خط توان برداشت تصویرش
چرا حکم قضا نافذ نباشد در جگر کاویبه بال ناوک مژگان خوبان میپرد تیرش
به دل کاوی چه شوخیهاست پیکانهای نازش راکه میگرید به حال زخم داران زخم زهگیرش
نهان با من خیال کنج چشمش حرفها داردکه بوی خون صد اندیشه میآید ز تقریرش
خرابیهای عشقم آن قدر سرمایه بخشیدستکه گر عالم شود ویران توانم کرد تعمیرش
مزاج عشوه کام خویش میخواهد چه غم داردکه خون کوهکن میجوشد از سرچشمة شیرش
به غفلت خفتگان عزّت از خواری خطر دارندفراموش ار شود خواب عدم مرگست تعبیرش
به زندان خانة زلفش مگر روشن تواند شدبه خورشید قیامت چشم روزنهای زنجیرش
کباب مصرع صائب توان فیّاض گردیدنکه از بوی کباب افتد به فکر زخم نخجیرش