شمارهٔ ۴۷۴
ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورشتبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش
چه اهمالست ساقی را نمیداند، نمیبیندکه مستی در خمار افتاده است از چشم مخمورش
چه رسم احتیاط است این نگهبانان نازش راکه در صد پرده از رنگ حیا دارند مستورش
ز بس پیشش نیاز عالمی بر خاک میغلتدچرا بیباک و بیپروا نباشد ناز مغرورش؟
به دلها آن گل نورسته پر نزدیک میگرددخدایا در دل نیکان تودار از چشم بد دورش
چه قانونیست یارب مطرب بزم محبّت راکه خون آغشته خیزد نغمة شادی ز طنبورش
هزاران فیض در رندیست مردان مجرّد رااگر زاهد نفهمیدست باید داشت معذورش
فروغ بیزوال آفتاب عشق را نازمکه دایم در لباس سایه جولان میکند نورش
ترا گر نیست تاب صحبت فیّاض شوریدهبه من بگذار این دیوانه را، من دانم و شورش