شمارهٔ ۴۷۳
شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورشمحبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش
کدامین باده ساقی در قدح دارد دگر امشبکه با هر قطره میجوشد به دعوی خون منصورش
دلم در محفلی پروانة شمع تجلّی شدکه در معمورة ایمن نه موسی بود و نه طورش
دل از پای ملخ عرض تجمّل در نظر دارددر آن وادی که از وحشت سلیمانی است هر مورش
دلی کز چین زلفی گوشة آسایشی داردتواند ناز کردن تا ابد بر چین و فغفورش
ظفر در ناتوانیهاست مردان ره دل راچرا فرهاد مینازد بدین بازوی پر زورش
ز روح حافظم فیّاض این فیض است ارزانیکه تربت تا ابد از فیض معنی باد پر نورش