گنج

شمارهٔ ۴۶۵

۱۴ بیت
بس که نالیدم نه قوّت ماند در من نه نفسمردم، ای فریادرس آخر به فریادم برس
نارسا جان بر لبم از نارسائی‌های اوستیک سر مژگان رساتر کن نگاه نیم‌رس
نه حریف رفتن و نه قابل برگشتنمحیرت این راه بر من بسته راه پیش و پس
می‌رسانیدم به جایی خویش را هر نوع بودگر به بال ناله‌ای بودی نفس را دست رس
نه معین گله‌بانم نه مهیای شکارتا به کی هر سو دویدن چون سگ هرزه مرس
غیرت صیّاد گو زین تنگ ترکن بند راورنه زور بال و پر خواهد شکستن این قفس
من درین مستی خدا داند چه آید بر سرممحتسب گر بی‌خبر باشد خبر دارد عسس
همّت ار یاری کند راه فنا پر دور نیستمی‌توان این راه را رفتن به پرواز نفس
پرورش تا کی دهم در سینه این تخم املتربیت تا کی کمنم بر چهره این رنگ هوس!
می‌توانم کرد فریادی ولی از نارسیشرمم از فریاد می‌آید هم از فریاد رس
عمرها شد بر سر کوی تو می‌نالم چنینگر نمی‌گویی چرا؟ یکدم بگو آخر که بس
می‌توانم گشت بر گرد سرش اما چه شدهر نفس صد ره به گرد شهد می‌گردد مگس
نورسی ای طفل و باشد در مذاق عاشقانجلوه‌های نو رسان چون میوه‌های پیش رس
من دمی فیّاض صد ره گشتمی گرد «رهی»اختیار کس اگر می‌بود اندر دست کس